شب يلدا آمد و من بيقراری ميکنم
بلند ترين شب سال رسيد و من ز او دورم، ای داااد
هی، شب يلداي دل من مدتهاست رسيده، 6 ماه است که هر روز و شب برايم شب يلدا شده
کاش زودتر سحر شود، از تاريکی هراسانم
کاش دل من با گرمایی که دارد در دل قطب بود، اما نه قطب زمين، قطب وصال که به جای 6 ماه روز 12 ماه سال را روز بود
بار سفر بسته ام، کمی ديگر مانده تا کوچ کنم، به جايی که سالی 12 ماه روز است
جای که ديگر دلم هرگز رنگ شب را به خود نمي بيند
در کنار يارم
"اندکی صبر سحر نزديک است"
بايد تحمّل کرد