°♥° دلم تنگ است °♥°

☼ از دل نرود هر آنکه از ديده برفت ☼

و اما عشق...

سال 87 بود، زمانی که شروع به نوشتن کردم

به امید فردایی روشن و سرشار از عشق...

اکنون اینجایم، کنار یار، در بر آن ماه زیبا روی

4 سال در دوری و فراغ گذشت، اما من و تو از هم نگذشتیم

زیبای من، تو به من درس وفا آموختی...

به من درس عشق دادی

و فاصله ها هرگز نتوانستند برای دمی تو را از ذهنم و وجودم جدا کنند

وجودی که بی تو بیشتر به صحرای سینا میماند

اما با تو به سبزه زار بدل گشت

مهربانم، دستهای پر مهرت جانی تازه در این کالبد بی روح دمید

کالبدی که داشت متلاشی می شد از بی مهری

نمی دانم چگونه می توانم جبران کنم این همه خوبی و زیبایی را

اما می دانم که تا آخرین نفس عاشقانه در برت خواهم بود

دوستت دارم بهترینم

-------------------------

من اینجایم، پیش آن مهریان یار ابدی

پیش آن کس که به او دلبسته شدم

من فهمیدم که زندگی بی عشق نیست، زندگی جز عشق نیست

و می رفتم و می رفتم، تا بدانم و بدانم و بدانم

که بی او، بی مهر، بی یار

نتوانم، نتوانم

مهریانم، بی تو یک لحظه نمانم، نتوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 12:19  توسط محمّد 

دوست دارم عزیزم

کاشکی‌ تو رو میدیدم، دستات رو می‌گرفتم
میگفتمت عزیزم، برای تو می‌میرم

کاشکی‌ بودی کنارم، میدیدمت با چشمام
میچیدم از لبانت، یه بوسه با دو لبهام

حالا که نیستی‌ پیشم، حالا که خیلی‌ تنهام
حالا که تو خیالم، با تو میون ابرهام

نذار دلم کز کنه، یه گوشه‌ای بمیره
نذاریم این جدایی، عشقمون رو بگیره

باهم باشیم تا آخر، مثل روزای رفته
از هم خبر بگیریم، همه روزای هفته

مثل الان که هستیم، کنار هم همیشه
کی‌ گفته عشق و دوری، باهم دیگه نمی‌شه؟

یکم دیگه بگذره، فاصله‌ها تمومه
ندیدن نگاهت، برای من حرومه

یکم دیگه بگذره، دستات رو میگیرم باز
تو بغلم میگیرم، تو رو الههٔ ناز

دوست دارم عزیزم، تویی صبر و قرارم
بجز بودن با تو، آرزویی ندارم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 4:24  توسط محمّد 

از تو، برای تو

کیست که بر در می کوبد شبا هنگام

مباد به کشتن چراغ آماده باشد؟

مباد در این شب تاریک و سرد دلتنگی‌، سوز سرما باشد؟

کیست که بر در میکوبد شبا هنگام؟

شاید نور امید باشد، شاید نامهٔ معشوق باشد

در را گشودم

سوز سرما بود، رعشه افتاد بر تن، و دندان‌ها سمفونی باخ می‌زدند

اما عطر تو را داشت، و دلم نو شد

----------------------------------------------------------------------------------------------

شبی‌ چون شبهhای‌ دگر بود، روزگار در گذر

راه رفتن آموخته بودم، و به قولی‌، تاتی‌ می‌کردم

دو سال و اندی سپری شده بود و زبانم به بلغور کردن باز

ظهر تابستان، چنین روزی بود

ناگهان خنده بر لبانم جاری شد، ذوق کردم، به هوا پریدم، اما دلم تنگ شد

بغض کردم، مادرم گفت، تب کردی؟

پدرم گفت، باز چه دست گلی‌ به آب دادی؟

اما هیچیک نمیدانستند دلم برای فرشتهٔ مهربانم، که تازه چشمان زیبایش را به جهان گشوده بود تنگ شد

تولدت مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------

کاش میبودم در این جشن زیبای تولّدت، اما نیستم

نمی‌گویم جبران می‌کنم، چون می‌دانم هیچوقت هیچ چیز جبران این دوری را نخواهد کرد

نمیگویم اشکالی‌ ندارد، در جشن های بعدی با تو خواهم بود، چون می‌دانم امروز، این لحظه، الان در کنارت نیستم

فقط می‌گویم، ببخشید

فقط می‌گویم، همیشه و همواره بدان که بی‌ حد ‌و مرز، بی‌ نهات دوستت دارم

و می‌گویم، این آخرین تولدی خواهد بود که دوری هم را در آن حس خواهیم کرد

و می‌گویم، تولدت مبارک عزیز تر از جانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 7:31  توسط محمّد 

امروز چه دلتنگم

 همه این روز‌ها از دین و مذهبشان مینویسند، من هم بر آنم که از قبله ام بنویسم

قبله ام، که روی زیبای توست

از پیشوایم، که عشق توست

من بر آنم که از آنچه در دل دارم بنویسم

پس بگذار اینگونه آغاز کنم :

"شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود
من بر آنم که بسوزم به کنارت ‌ای دوست"

در دلم چیزیست، یک احساس عجیب، حس عشق است، آری

در دلم پنهان بود، اما شکفت

و چه خوب شد که شکفت

من به اینجا، در این غربت و تنهائی

به امید توام زنده ‌ای یار،‌ای صبر و قرار من

فهمیدم که نباشی‌ چه دل تنگی دارم

و فهمیدم، که بی‌ تو، این دل تنگ خواهد مرد، در تنهاییش

من می‌دانم، یقین دارم که تویی سرنوشتم، و ما از آن همیم

می‌دانم روزی نه چندان دور، دستان گرمت را در دست میگیرم

و می‌دانم بوسه ای خواهم چید از لبانت

و خیره خواهم شد در چشمان سیاهت

و عشقم را فریاد خواهم زد...آن روز نزدیک استپ

ننوشتم که شکوه کنم از روزگار، هرچند گلایه‌ دارم

ننوشتم که شکوه کنم از دوری، هرچند سخت است، خیلی‌ سخت

نوشتم که بگویم دلم تنگ است

نوشتم که بگویم...دوستت دارم همدم تنهاییم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 9:34  توسط محمّد 

دلم تنگ است

دلم تنگ است. آه که چقدر دلم تنگ است

از امید مینویسم، امید دارم، اما در پس امید دلتنگی‌‌های زیادی دارم

میخندم، تقریبا همیشه، اما پس این همه خنده، اشکها چون جویبار روان است

دوری تو دیگر امانم را بریده، کاش میشد ببینمت

چندیست صدای زیبایت را هم نشنیدم، چقدر سخت و دردناک است

مینویسم تا بلکه این نوشتن دلم را آرام کند، اشکهایم را بند آورد، اما نه...

این سیل، چشمه در اعماق دارد، با این نوشتن‌ها بند نمیاید

باید دفتر‌ها نوشت تا بلکه کمی‌ کم شود از درد فراق

دردی که ریشه در استخوان دارد، ریشه در اعماق وجود، در دل

به عکس زیبایت خیره میشوم و اشک در چشمانم حلقه میزند

و به خود میگویم، مرد باش!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 9:16  توسط محمّد 

تا این نفس آید و رود با تو بمانم 1

ای که این دلم بشد گرفتارت
وین جان و تنم بشد خریدارت
صد آرزویم باشد که نشینم به کنارت
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

دل من در دل شب بود، ساکت و سرد
داستان پر ز مهرت آن را به جان آورد
آتش عشق بپا شد در این دل زرد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

زندگی‌ رنگ جدیدی بگرفت و دل نو شد
این دل خسته ی خسته به اسیر عشق تو شد
آفتاب امید بتابید و زندگی‌ نو شد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 9:4  توسط محمّد